ناموس

  • ۱۸۸۴

« تلنگری ازطرف خدا»

مهتاب خانم، زن جوان مستأجری بود که در همسایگی ما زندگی می کرد. من گاهی با اوسلام و علیک داشتم، ولی از رفتار و ظاهر زننده و پوشش نامناسبش بدم می آمد. زنی بود بسیار شیک پوش، ولی بسیار بدپوش و هر فصل سال، به رنگی  در می آمد.

محله ما، فقیرنشین بود و با تیپ او همخوانی نداشت و همیشه وقتی بیرون می‌آمد،ناخودآگاه همه سرها به طرف او می چرخید. هر وقت او را می دیدی، لباسش کوتاه تر وتنگتر از قبل شده بود.

گاهی به شوخی به او می گفتم: مهتاب خانم! این قدر لباسهایت را نشور؛ هر روز آب می روند و کوتاه تر می شوند. او بی خیال می خندید. گاهی هم در دلم به هنرش آفرین میگفتم که چگونه می‌تواند روی پاشن های به باریکی یک میخ و بلندی یک خطکش راه برود و تعادلش را حفظ کند.
یک بار که یکی از همسایه ها برای تعمیر منزلش، مقداری مصالح آورده بود و در کوچه خالی کرده بود، و کوچه هم مثل همه بعد از ظهرها خیلی خیلی شلوغ بود، مهتاب خانم با تیپی جدید و پرزرق و برق و عینکی دودی از خانه خارج شد. همه میخ او شده بودند که ناگهان پایش روی آجری رفت و محکم با صورت به زمین خورد؛ طوری که عینکش به طرفی پرت شد و صورتش به آسفالت کشیده شد و زانویش هم روی آجری رفت و درد در تمام وجودش پیچید.
کسانی که توی کوچه بودند، شروع کردند با تمسخر به او نگاه کردن و خندیدن. طرفش دویدم و کمکش کردم تا بلند شود. حالا چند تا زن هم داشتند به آن وضع مضحک و درب و داغون او می خندید. از صورت مهتاب خانم داشت خون می‌آمد، ولی او فقط خنده های مردم را میدید و پر از خشم و کینه شده بود.
او را به خانه اش بردم و کمکش کردم تا زخمهایش را پانسمان کند. وقتی به او گفتم: خدا خیلی به تو رحم کرد که چشمت آسیب ندید، چشمانش را به من دوخت و گفت دیدی؛ آنها داشتند به من می خندیدند. آبرویم رفت! و این جمله را چندین بار تکرار کرد.
به او گفتم: مهتاب جان! برای تو خندیدن چند تا بنده ضعیف خدا این قدر مهم است که به خاطر آن احساس شرم می کنی و قلبت رنجور میشود؛ اما وقتی خدا از تو میخواهد به عنوان یک زن مسلمان، پوشش و رفتارت را مدیریت کنی، هیچ  اهمیتی نمی‌دهی و حتی احساس شرم هم نمی کنی. چه طور خدا مهم نیست؛ ولی بنده خدا مهم است؟
مهتاب خانم تا چند روز از خانه بیرون نیامد و در کوچه آفتابی نشد. بعد از چند روز که اهل محل، مهتاب خانم را با پوشش مناسب، چشمانی به زمین دوخته و چهر های بدون آرایش دیدند، حیرت کردند. تلنگر خدا به او، کار خودش را کرده بود.


سخن پایانی
خواهرم ای دختر ایران زمین            یک نظر عکس شهیدان را ببین
در خیابان چهره آرایش مکن             از جوانان سلب آسایش مکن
پوشش زهرا و زینب بهترین             بر تو ای محبوبه خواهر! آفرین
پیش نامحرم تو طنّازی مکن              با اصول شرع، لجبازی مکن
یادت آید از پیام کربلا                     گاه گاهی شرمت آید از خدا
در جوارش خویش را مهمان نما         با خدا باش و بده دل را صفا
یاد کن از آتش روز معاد                  طُرّه گیسو مده بر دست باد
زلف را از روسری بیرون مریز         با حجاب خویش از پستی گریز
در امور خویش سرگردان مشو           نوعروس چشم نامحرم مشو
خواهر من! قلب مهدی خسته است        از گناه ماست کو رو بسته است

---------------------------------

برگرفته از کتابچه حجاب

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">